مطالب دوست داشتنی

ღ♥بـــه نــــــام مهربــــــــــــان تریـــــــــن♥ღ


شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

[ 24 - اردیبهشت ماه - 1391 ] [ 10:27 ] [ Mary ] [ ]

۵ صفتـــــــ

پسرک از پدربزرگ پرسید: پدربزرگ درباره چی می نویسی؟

پدربزرگ گفت: درباره تو پسرم، اما مهمتر از آن، مدادی است که با آن می نویسم. 

میخواهم وقتی بزرگ شدی تو هم مثل این مداد باشی...

پسرک با تعجب ب مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید.

گفت: این هم مثل بقیه مدادهایی است که من دیده ام.

پدربزرگ گفت: بستگی دارد چطور ب آن نگاه کنی!  

در این مداد 5 صفت هست که اگر آنها را بدست بیاوری برای تمام عمر در آرامش خواهی بود.

صفتـــــــ اول... 

می توانی کارهای بزرگ کنی اما هرگز تباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند.

اسم این دست، خداست. او تو را یاری می دهد تا در بهترین مسیر حرکت کنی...

صفتـــــــ دوم... 

باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. 

این کار هر چند باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار نوکش تیزتر میشود و اثری هم که از خود باقی می  گذارد ظریفتر و باریکتر است.

پس باید رنج  هایی را تحمل کنی، چرا که این رنج ها باعث می شود انسان کاملی شوی...

صفتـــــــ سوم... 

مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم.

تصحیح یک خطا نه تنها کار بدی نیست بلکه برای اینکه خودت را در مسیر صحیح نگه داری، لازم و ضروری هم هست.

صفتـــــــ چهارم... 

چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست بلکه ذغال داخل آن اهمیت دارد.

پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سرانجام پنجمین صفتـــــــ... 

مداد همیشه اثری از خود به جا می گذارد. پس هر کاری در زندگی ات انجام می دهی ردی از تو به جا می ماند.

سعی کن نسبت به هر کاری که انجام می دهی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی...

[ 24 - اردیبهشت ماه - 1391 ] [ 10:26 ] [ Mary ] [ 17 نگاهـــــــ مهربونـــــ ]

روز دوست داشتنی...

   

 

*روز میلاد بزرگ بانوی جهان حضرت فاطمه(س) و روز زن مبارکـــــــــ ــ ــــــ  *

 

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعکس، کد موسیقی، روزگذر دات کام http://www.roozgozar.com  

مادرم همه بهشت را در آسمان میجویند ولی من زیر پای تو... 

مادر مهربانم به بهشت نمیروم اگر تو آنجا نباشی.    

  

[ 22 - اردیبهشت ماه - 1391 ] [ 19:20 ] [ Mary ] [ 9 نگاهـــــــ مهربونـــــ ]

[ 19 - اردیبهشت ماه - 1391 ] [ 09:41 ] [ Mary ] [ ]

یک قالب آبرو!

سنگ نیست که هرچه ضربه بخورد خم به ابروش نیاورد... 

آهن نیست که هرچه جابه جا بشود هیچ چیز ازش کم نشود... 

چوب نیست که هرچه دست به دستش کنی از حجمش کم نشود... 

مثل یک قطعه یخ جامد است که با هر جابجایی قطره قطره آب می شود... 

تصورش را بکن!  

اگر یک قالب یخ با ارزش در اختیارت باشد که بخواهی نه تنها یک ساعت و یک روز و یک ماه، بلکه یک عمر 

باهاش زندگی کنی حواست را خیلی جمع می کنی تا مبادا جاهایی بروی که هوا ناجوانمردانه گرم و سوزان 

است یا  جایی که هیچ سرپناهی برای سایه انداختن روی قالب یخت پیدا نمی کنی.سعی می کنی تا جایی 

که ممکن است جابجایش نکنی و هر لحظه و هر ساعت به هر کس نشانش ندهی. خوب فکر می کنی تا ببینی 

چه طور می توانی بیشتر و بهتر ازش نگهداری کنی. هر چه باشد یک عمر است و همین یک قالب یخ. 

قطره قطره اش برایت مهم است و از دست رفتنش دردناک، چون می دانی که جایگزینی برایش نیست.  

خریدنی هم نیست که توی بازار و ویترین مغازه ها دنبالش باشی. کسی بهت نداده. تو هم از اول آنرا نخریده ای. تلاش کرده ای. زندگی ات را سرش گذاشته ای و قطره قطره جمعش کرده ای تا شده یک قالب آبرو. 


                            هر چه باشد یک عمر است و همین یک قالب آبرو!
[ 19 - اردیبهشت ماه - 1391 ] [ 09:41 ] [ Mary ] [ 22 نگاهـــــــ مهربونـــــ ]

باز باران...

باز باران، با ترانه،با گهرهای فراوان،می‌خورد بر بام خانه.
من به پشت شیشه تنها،ایستاده، درگذرها،رودها راه افتاده
شاد و خرم... 

یک دو سه گنجشک پر گوباز هر دم، می‌پرند این سو و آن سو
می‌خورد بر شیشه و در،مشت و سیلی 

آسمان امروز دیگر،نیست نیلی

یادم آرد روز باران،گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین، توی جنگل‌های گیلان
کودکی ده ساله بودم، شاد و خرم،
نرم و نازک، چست و چابک 

از پرنده، از خزنده، از چرنده،
بود جنگل گرم و زنده
آسمان آبی، چو دریا، 

یک دو ابر، اینجا و آنجا
چون دل من، روز روشن

بوی جنگل، تازه و تر،همچو می مستی دهنده
بر درختان میزدی پر،هر کجا زیبا پرنده
برکه‌ها آرام و آبی،برگ و گل هر جا نمایان
چتر نیلوفر درخشان؛ آفتابی

رودخانه، با دو صد زیبا ترانه ،زیر پاهای درختان، 

چرخ میزد، چرخ میزد،همچو مستان
چشمه‌ها چون شیشه‌های آفتابی،

نرم و خوش در جوش و لرزه

توی آنها سنگ ریزه،سرخ و سبز و زرد و آبی

با دو پای کودکانه،می‌دویدم همچو آهو، 

می پریدم از لب جو،دور می‌گشتم ز خانه
می‌کشانیدم به پایین،شاخه‌های بید مشکی
دست من می‌گشت رنگین،از تمشک سرخ و مشکی
می‌شنیدم از پرنده،داستان‍‍های نهانی،
از لب باد وزنده، رازهای زندگانی

هر چه می‌دیدم در آنجا، بوددلکش، بود زیبا
شاد بودم، می‌سرودم
گیسوی سیمین مه را،شانه میزد دست باران
بادها، با فوت، خوانا،می‌نمودندش پریشان
سبزه در زیر درختان،رفته رفته گشت دریا 

توی این دریای جوشان،جنگل وارونه پیدا.

بس دلارا بود جنگل، به، چه زیبا بود جنگل! 

بس فسانه، بس ترانه، بس ترانه، بس فسانه
بس گوارا بود باران، به، چه زیبا بود باران!

می‌شنیدم اندر این گوهر فشانی،رازهای جاودانی، پندهای آسمانی؛ 

“بشنو از من، کودک من پیش چشم مرد فردا،

زندگانی ، خواه تیره، خواه روشن،هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.” 

                    

[ 14 - اردیبهشت ماه - 1391 ] [ 15:46 ] [ Mary ] [ 20 نگاهـــــــ مهربونـــــ ]

[ 9 - اردیبهشت ماه - 1391 ] [ 12:00 ] [ Mary ] [ ]

قلک کوچک و سکه

قلک کوچک دوست داشت کارهای بزرگ کند...

دوست داشت خانه ای بسازد به اندازه تمام دنیا...

دوست داشت دریا باشد تا همه در آن شنا کنند و لذت ببرند...

دوست داشت درخت بلندی باشد تا سایه اش مایه آرامش مسافران خسته گردد...

دوست داشت هر چیز دیگری باشد بجز قلک...

قلک خسته شده بود از اینکه اینقدر پولهای دیگران را در دلش نگه می داشت،  

بدون اینکه بتواندکارهای بزرگی با آنها بکند. قلک از این زندگی خسته شده بود...

این خستگی و بی حوصلگی و اجبار ادامه داشت تا اینکه یک روز یک سکه قدیمی و پیر در قلک انداخته شد...

قلک باز هم دلزده به سکه پیر نگاه کرد.

سکه به او لبخند زد. قلک که حرصش گرفته بود گفت: آخه چرا من باید مواظب شما باشم؟ 

 اصلاچرا اینقدر خوشحالی و می خندی؟

سکه پیر باز هم خندید و در جواب گفت: « قلک عزیز هر کدام از ما در این دنیا برای کاری آفریده شده ایم،  

من وسیله ای هستم برای خرید و فروش، قلم برای نوشتن، غذا برای خورده شدن،کتاب برای خوانده شدن و تو ...  

کار تو نگهداری از پولهایی است که روزی به کار خواهند آمد و دلهای زیادی را خشنود خواهند کرد.»

هر کدام از ما برای کاری در نظر گرفته شده ایم. نه کسی می تواند جای ما را در این دنیابگیرد 

 نه قرار است ما جای کس دیگری را اشغال کنیم. تنها موضوع مهم این است که 

 هر کدام کار خودمان را درست انجام دهیم،درست و کامل و به موقع... تنها موضوع مهم این است...

و قلک کوچک باز نگاهی به سکه پیر کرد اما این بار دیگر در نگاهش دلزدگی وجود نداشت. 

 این باربرق امید در نگاهش می درخشید.

[ 9 - اردیبهشت ماه - 1391 ] [ 11:59 ] [ Mary ] [ 28 نگاهـــــــ مهربونـــــ ]

 

گفتمش نقاش را از غربت ‎زهرا بکش  

  ناله کرد و با قلم یک چادر خاکی کشید  

 گفتمش پس غربت زهرا کجای نقش بود؟ 

گریه کرد و زیر چادر غنچه ای پرپر کشید.

[ 5 - اردیبهشت ماه - 1391 ] [ 19:38 ] [ Mary ] [ ]

[ 3 - اردیبهشت ماه - 1391 ] [ 20:35 ] [ Mary ] [ ]

همراه اول

اگر آنگونه که با تلفن همراهتان برخورد می کنید با خانواده تان برخورد میکردید، 

 اکنون خوشبخت ترین فرد دنیا بودید!

   اگر هر روز شارژشان می کردید!...

     باهاشون در روز از همه بیشتر صحبت می کردید!

        پای صحبت هایشان می نشستید!...

           پیغام هایشان را دریافت می کردید!...

             پول خرجشان می کردید!..

                برایشان زیور آلات تزئینی می خریدید!

                    دورشان یک محافظ محکم می کشیدید!

                       در نبودشان احساس کمبود می کردید!

                     حاضر نبودید کسی نزدیکشان شود حتی ...!

                 مطالب خصوصی تان را به حافظه شان می سپردید!

              همیشه و همه جا همراهتان بودند حتی در اوج تنهائی!

           و اگر همیشه همراه اولتان بودند...

        با داشتن یک خانواده خوب و مهربان هیچ کس تنها نیست!

     در ضمن اضافه می کنم الان هم که گوشی ها لمسی شده،

  اگر همونقدر که گوشی رو لمس می کنید خانوادتون رو نوازش بکنید

کلی خوشبخت می شوید...

[ 3 - اردیبهشت ماه - 1391 ] [ 20:34 ] [ Mary ] [ 26 نگاهـــــــ مهربونـــــ ]
1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 >>